دل را اگر از حسین بگیرم چه کنم
بی عشق حسین اگر بمیرم چه کنم !؟
فردا که کسی را به کسی کاری نیست
دامان حسین اگر نگیرم چه کنم!؟
"التماس دعا"
دل را اگر از حسین بگیرم چه کنم
بی عشق حسین اگر بمیرم چه کنم !؟
فردا که کسی را به کسی کاری نیست
دامان حسین اگر نگیرم چه کنم!؟
"التماس دعا"

من از این فاصله ها دلگیرم
بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم
ساعت گریه و غم هیچ نمی خوابد و من
در الفبای زمان خسته ی این تقدیرم
سالی ست که می خواهم از اینجا بروم
ولی افسوس که در قلب زمین زنجیرم
در غم عشق ندانسته ی خویش
روی سجاده ی احساس تو ... "جان" می گیرم !

رفتی دوباره همچو تو ای یار هرگزم...
شور و دل و دماغ به اصرار هرگزم...
بر هر که می رسم ز تو می پرسم و هنوز
حتی نبوده یک نفر انگار هرگزم...
حسی شبیه خستگی از انتظار و باز
چشمان من به راه و دیدار هرگزم...
وقتی تو بار خود به سفر بستی ای عزیز
گفتم که"عشق نیست به اجبار"هرگزم...
بعد از تو من اسیرم و چاره ای
گر بوده ،من هنوز... و هر بار... هرگزم...
آن روزهای ناب گذشته ولی چه زود
من ،خاطرات ،حسرت و تکرار هرگزم...



این شب مهتابی ام را با تو قسمت می کنم
تا سحر بی خوابی ام را با تو قسمت می کنم
تا تب و تاب مرا وقت سرودن حس کنی
یک غزل بی تابی ام را با تو قسمت می کنم
از دو نیمه، نیمه ی دلمردگی سهم خودم
نیمه ی شادابی ام را با تو قسمت می کنم
تو اگر یک جرعه طوفانم دهی، من موج موج
مستی گردابی ام را با تو روشن می کنم
بعد عمری حاصلم این است و من امشب همین
خلوت سهرابی ام را با تو قسمت می کنم
صبح فردا هم- اگر پیشم بمانی امشبی
آسمان آبیم را با تو قسمت می کنم

خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی
که سهم تو باشد به دیگران برسد...
خدا کند...
که نفرین نمیکنم
نکند به او که عاشق او بوده ام زیان برسد
خداکند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد......
اگر يادمان بود و باران گرفت نگاهي به احساس گلها كنيم
بگذار اين راه راه من باشدو اين جاده جاده ي من
بگذار غرق شوم در دستان سرد نمناك اين ابر
بگذار تا بگريم بر تنهايي دستان بي رمق كوير
بگذارعاشق شوم بر باد سرد پاييزي
بگذار آرام گيرم در آغوش سياه شب
بگذار نصيحت كنم گلبرگ هاي عاشق را
بگذار بگويم از باران از شب از ماه
بگذار ابر عاشق شود ، ببارد ، برسد به مشوق ،زمين
بگذار ابر ببارد بر گيسوان بيد ، بي پروا و عاشق، تر كند لبان سرخ گل ها را
بگذار برگ هايي از جنس طلا برقصند در آغوش باد در بزم ابر
بگذار احساس كنم پاكي شبنم را بر گلبرگ
بگذار بخندم بر كودكي دنيا به بزرگي زمين
بگذار نگاهت در نگاهم غرق شود
بگذار شايد فردا زنده تر از امروز
بگذار زمين ناز كند ، باد فرياد كشد ، ابر در فراق بسوزد
بخار گرفته است دلم از سرماي اين شب اما
چشمان تو همه چيز را از پس اين پنجره ي
بخار گرفته از سپيدي غم مي بيند
بگذار بفهمم اين زجه از آن كيست كه درون را پاره مي كند
بگذار بفهمم ، بدانم جغد شوم بر سر شاخه ي خشكيده ي باغ
به كدامين گلبرگ خيره شده
بگذار بدانم ابر چرا عاشق ، برگ چرا بي روح
بگذار بدانم كجايي تا كه هر روز به شوق ديدنت به كنار بركه
خيره در زيبايي چشمانت غرق نشوم.....

حق با شماست ... اینجا ثانیه ها را باید شمرد... به عمق نبودن های واژه...
حسرت سهمی عاشقانه و... اندکی نگاه...
بی واهمه از نرسیدن های امروز... اینجا چه ساده ... آرام آرام دل
می بندیم ... ستاره رهن می کنیم برای سرنوشتمان... آرزو نقاشی
می کنیم در وهم خیال... روزهای نیامده و نرفته... و اینجا چه ساده تر...
آرام آرام مجبور به دل کندن می شویم ... جان دادن... و لبریز شدن از
حس سفر... قرارمان بر بی وفایی نبود... اما حق با شماست...
اینجا من ولی ... با تو به مفهوم خدا می رسم ... از شیروانی محبت
تو رصد می کنم عاشقانه ها یم را ... و بی دلیل و به هزار دلیل باز هم
دل می بندم ... تو باش و بس در این سینه ی تا ابد شکسته ...
قدیسه ی باران ... مفهوم صمیمی عشق بازی آیینه ها ... امروز تو را
به وضوح دیدم ... از هاله های مبهم سایه ها... دیگر مجال گسستن
نیست... بهانه نیاور برای نبودن... اینجا چه ساده ... من می میرم ...
آرزو می میرد... نبودن ها جان می گیرند... این بار حق با من ست ...
لطفا... مرا به خاطر بسپار