تبليغاتX
بارونی

            http://www.aromdee.net/pic_upload/Sep09/p7709_10.gif

اگر يادمان بود و باران گرفت نگاهي به احساس گلها كنيم

 

بگذار اين راه راه من باشدو اين جاده جاده ي من
بگذار غرق شوم در دستان سرد نمناك اين ابر


بگذار تا بگريم بر تنهايي دستان بي رمق كوير
بگذارعاشق شوم بر باد سرد پاييزي


بگذار آرام گيرم در آغوش سياه شب
بگذار نصيحت كنم گلبرگ هاي عاشق را


بگذار بگويم از باران از شب از ماه
بگذار ابر عاشق شود ، ببارد ، برسد به مشوق ،زمين


بگذار ابر ببارد بر گيسوان بيد ، بي پروا و عاشق، تر كند لبان سرخ گل ها را
بگذار برگ هايي از جنس طلا برقصند در آغوش باد در بزم ابر


بگذار احساس كنم پاكي شبنم را بر گلبرگ
بگذار بخندم بر كودكي دنيا به بزرگي زمين


بگذار نگاهت در نگاهم غرق شود
بگذار شايد فردا زنده تر از امروز


بگذار زمين ناز كند ، باد فرياد كشد ، ابر در فراق بسوزد
بخار گرفته است دلم از سرماي اين شب اما


چشمان تو همه چيز را از پس اين پنجره ي
بخار گرفته از سپيدي غم مي بيند


بگذار بفهمم اين زجه از آن كيست كه درون را پاره مي كند
بگذار بفهمم ، بدانم جغد شوم بر سر شاخه ي خشكيده ي باغ


به كدامين گلبرگ خيره شده
بگذار بدانم ابر چرا عاشق ، برگ چرا بي روح


بگذار بدانم كجايي تا كه هر روز به شوق ديدنت به كنار بركه
خيره در زيبايي چشمانت غرق نشوم.....

+ نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 11:59 |

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 10:30 |

 

حق با شماست ... اینجا ثانیه ها را باید شمرد... به عمق نبودن های واژه...

 حسرت سهمی عاشقانه و... اندکی نگاه...

بی واهمه از نرسیدن های امروز... اینجا چه ساده ... آرام آرام دل

می بندیم ... ستاره رهن می کنیم برای سرنوشتمان... آرزو نقاشی

می کنیم در وهم خیال... روزهای نیامده و نرفته... و اینجا چه ساده تر...

آرام آرام مجبور به دل کندن می شویم ... جان دادن... و لبریز شدن از

حس سفر... قرارمان بر بی وفایی نبود... اما حق با شماست...

اینجا من ولی ... با تو به مفهوم خدا می رسم ... از شیروانی محبت

تو رصد می کنم عاشقانه ها یم را ... و بی دلیل و به هزار دلیل باز هم

دل می بندم ... تو باش و بس در این سینه ی تا ابد شکسته ...

 قدیسه ی باران ... مفهوم صمیمی عشق بازی آیینه ها ... امروز تو را

 به وضوح دیدم ... از هاله های مبهم سایه ها... دیگر مجال گسستن

نیست... بهانه نیاور برای نبودن... اینجا چه ساده ... من می میرم ...

 آرزو می میرد... نبودن ها جان می گیرند... این بار حق با من ست ...

لطفا... مرا به خاطر بسپار

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 10:28 |
Join Gevo Group 

خدای عزیزم، اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه، زیباست (چون دلی زیبا داره)،

 درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده‌ای)

قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی)

 و من خیلی دوستش دارم.

خدایا، ازت می‌خوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین‌ها باشه.

 خواهش می‌کنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما

 و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته( آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه.

خدایا، در سخت‌ترین لحظات یاری‌گرش باش تا همیشه بتونه

 همچون نوری در تاریک‌ترین و سخت‌ترین لحظات زندگیش بدرخشه و

 در ناممکن‌ترین موقعیت‌ها عاشقانه مهر بورزه.

خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما،

هر وقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر

 (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد)

و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمی‌داره،

همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود.

دوستت دارم دوست عزیزم

از هم اکنون، زمان داره برات شمرده میشه ! در عرض 9 دقیقه حتما برات یه اتفاق خوشایندی خواهد افتاد یا یک خبر خوشی خواهی شنید ...

نه چون این متن رو خوندی یا خوندن این متن شانس میاره یا ارسالش برای کسی باعث رسیدنه خبر خوش میشه ...

نه ... صرفاً یک اتفاق خوش برات خواهد افتاد به این خاطر که الان توی دلت میگی: خدایا توکل به تو.

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 13:44 |

 

                                  

 

می‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌ای‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهايم‌ را در‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛

 چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز مي‌كنی.

مي‌دانم‌ هيچ‌ جايي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را آنجا پنهان‌ كنم؛

 چون‌ تو تك‌تك‌ كلمه‌های‌ دفتر خاطراتم‌ را مي‌دانی.

حتی‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم و تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بينی‌ و می‌دانی كه‌ نشسته‌ام‌ يا خوابيده‌ و مي‌دانی‌ كدام‌ فكر روی‌ كدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ می‌رود.

تو هر شب‌ خواب‌های‌ مرا تماشا می‌كنی، آرزوهايم‌ را می‌شمری‌ و خيال‌هايم‌ را اندازه‌ می‌گيری.

 تو می‌دانی‌ امروز چند بار اشتباه‌ كرده‌ام‌ و چند بار شيطان‌ از نزديكی‌های‌ قلبم‌ گذشته‌ است.

 تو سرنوشت‌ تمام‌ برگ‌ها را می‌دانی‌ و مسير حركت‌ تمام‌ بادها را.

و خبر داری‌ كه‌ هر كدام‌ از قاصدك‌ها چه‌ خبری‌ را با خود به‌ كجا خواهند برد.

تو می‌دانی، تو بسيار می‌دانی...

خدايا می‌خواستم‌ برايت‌ نامه‌ای‌ بنويسم. اما يادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌ای...

 پس‌ منتظر می‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌ای‌ برايم‌ بياورد.

+ نوشته شده توسط فاطمه در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 13:3 |

 

موسی (ع)گفت:
خداوندا! می‏خواهم به تو نزدیک شوم، فرمود: قرب من از آن کسى است که شب قدر بیدار شود،
گفت: خداوندا! رهایى از جهنم را می‏خواهم،
فرمود: آن، از آن کسى است که در شب قدر استغفار کند.

الهي! واي بر آنکه در شب قدر، فرشته بر او فرود نيامده، با ديو همدم و هم‏نشين گردد. الهي! به حرمت راز و نياز اهل راز و نيازت، اين نااهل را سوز و گداز ده.

"التماس دعا"

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 11:23 |
 

                

 

شبی ساکت و دلگیر خودم بودم و قلبی که ز غم بسته به زنجیر

و هنگام اذان بود

که پیچید در آفاق همه نغمه تکبیر

نوشتند که هنگام اذان دست به دامان خدا باش

و مشغول دعا باش

که باز است به درگاه الهی در رحمت.

+ نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه هشتم شهریور 1388 و ساعت 11:51 |
 

 

الهی قلبی محجوب و نفسی معیوب

عقلی مغلوب و هوایی غالب

طاعتی قلیل و معصیتی کثیر و لسانی مقر بالذنوب

فکیف حیلتی یا ستارالعیوب

اغفر ذنوبی کلها بحرمة محمد و آل محمد

+ نوشته شده توسط فاطمه در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 11:18 |

 

                    

خدا وصیت منو گوش بده نامه مو بخون

شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون

میسپارمش بهت میرم تموم تار و پودمو

یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو

خدا یه وقت کسی نیاد بدوزده قلب ساده شو

کسی نیاد توزندگیش بشینه زیر سایه شو

بهش بگه دوسش داره خیلی بده زمونه مون

خدا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون

+ نوشته شده توسط فاطمه در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 15:23 |
 

               

عصريك جمعه ي دلگيردلم گفت بگويم،

بنويسم،

كه چراعشق به انسان نرسيدست،

چراآب به گلدان نرسيدست؟

وهنوزم كه هنوزاست،غم عشق به پايان نرسيدست،

بگوحافظ دلخسته زشيرازبيايد،بنويسدكه هنوزم كه هنوزست،چرايوسف گمگشته به كنعان نرسيدست،

وچراكلبه احزان به گلستان نرسيدست؟

عصراين جمعه دلگير،وجودتوكنار دل هربيدل آشفته شودحس،

توكجايي گل نرگس؟

+ نوشته شده توسط فاطمه در شنبه دهم مرداد 1388 و ساعت 23:49 |